شبکه‌های مهمانی



اینستاگرام 

مهمانی عصرانه است در باغی بیرون از شهر. باید کراوات قرمزت را بزنی و کت و شلوار تن کنی. دیگران می‌آيند جلو ـ خیلی نزدیک نمی‌شوند ـ سری تکان می‌دهند، براندازت می‌کنند و لبخند می‌زنند و می‌روند. مگر دوستان نزدیک‌ترت که نزدیک می‌شوند و آن پایین کامنت می‌دهند که «اووووه، ببین چه کردی!» یا می‌آیند کنارت می‌ایستند و یک تنه از روی مهربانی می‌زنند که «چه غلطا! کت شلوار رو از کجا آوردی؟». مهمان‌ها بیشتر وقت را جلوی آینه سپری می‌کنند و کمتر به مهمانی‌ و دیگر مهمان‌ها کار دارند؛ هرچند اکرم و فاطی آن کنار خیلی خودشان را قاطی مهمانی نمی‌کنند و با هم پچ پج می‌کنند. 



وبلاگ 

دعوت دوستانه‌ای است برای شب‌نشینی در اتاق خانه. هر چند قبل از رفتن، لباست را چک می‌کنی، اما بیشتر اوقات جلوی آینه یک دست میکشی به موهایت و نگاهی می‌اندازی به آنچه به تن داری و با خودت می‌گویی همین‌ها خوب است. چای می‌ریزی و قندها را می‌اندازی توی نعلبکی کنار استکان و منتظر می‌نشینی تا برسد (خیلی‌ها قهوه و شکلات تلخ می‌دهند). مثل تمام شب‌نشینی‌ها با تعارفات معمول آغاز می‌کنی و کم کم گرم صحبت می‌شوی. به خودت که می‌آيی می‌بینی چای بین‌تان یخ کرده. پیشنهاد تعویض چای می‌دهی. موسیقی ملایمی در فضا پیچیده است. دیروقت است؛ اما دلت نمی‌خواهد که بروی. کاغذ و قلم بر می‌داری و آن پایین مطلب برایش چیزی می‌نویسی، کلید ارسال خصوصی را می‌زنی و از اتاق خارج می‌شوی.


کانال تلگرام 

یک سخنرانی است. نو بودن لباس‌ها خیلی مهم نیست؛ اما حتما چک می‌کنی که مرتب باشی. لحنت رسمی است، هرچند به‌مناسبت، مزاح‌هایی هم می‌کنی. سعی می‌کنی خارج از موضوع حرفی نزنی، آرام آرام قدم می‌زنی و حواست به حرکات بدنت هست. اجازه نمی‌دهی دیگران در جلسه چیزی بگویند. اگر خواستند می‌توانند بعدا نظراتشان را اعلام کنند. زیرچشمی هم حواست به سالن است که چند نفر به سخنرانی تو گوش می‌دهند و به آنهایی که در حین سخنرانی سر تکان می‌دهند، بیشتر توجه می‌کنی. سخنرانی که تمام می‌شود، گره کراوات را کمی شل می‌کنی و می‌روی در ردیف جلو بین دوستانت می‌نشینی و درباره سخنرانی‌ات صبحت می‌کنی. 



توئیتر 

خراب شدن اتوبوس در ساعت ۴ صبح است. چشمانت را می‌مالی و با دهان دره از پله‌های اتوبوس پایین می‌روی که ببینی چه شده. شاگرد اتوبوس خواهر و مادر نیروی انتظامی را نشانه می‌رود و بلند بلند فحششان می‌دهد. مرتضی از توی اتوبوس سرش را چسبانده به شیشه و فقط نگاه می‌کند. پیرمردی از فرصت استفاده کرده است و گوشه اتوبان نماز می‌خواند. لیلا دارد رژ می‌زند که از اتوبوس پیاده شود. علی بی‌احتیاطی راننده را علت حادثه می‌داند و با محمد که تقصیر را گردن خرابی جاده‌ها می‌اندازد دارد حرف می‌زند. سپهر ساکش را می‌خواهد که خودش ماشین بگیرد و برود. ایوب جک می‌گوید و میترا ریسه میرود. حیدر هیس بلندی می‌کشد و پیرمرد را نشان می‌دهد. مهسا انگشت دراز می‌کند سمت تو و پاچه شلوارت که بالا مانده است را به همه نشان می‌دهند. هشتگ #پاچه_شلوار ترند می‌شود و همه می‌خندند. 




محمدباقر حقانی فضل

۲۶ اسفند ۱۳۹۶

/ 0 نظر / 69 بازدید