پیرمرد چشم ما بود


 چشم که باز کردم از فوت آن پدربرزگم حدود ۴۰ سال می‌گذشت و از فوت این پدربزرگم ۵ سال. خلاصه تصوری از پدربزرگ و خانه پدربزرگ و این حرف‌ها نداشتم. 


 نوجوان که بودم پایم به خانه‌اش باز شد. پیرمرد خانه‌اش همه مختصات پدربزرگی را داشت، حیاط بزرگ، نوه‌های زیاد، عصرهای شلوغ و پلوغ و سنگک و سبزی و چای. 


هیچ یادم نمی‌آید که چگونه و چطور من هم پرت شدم وسط آن حیاط و لابه‌لای آن شلوغی‌ها، یادم نمی‌آید که چه شد عصرها دیگر از آنجا جُم نمی‌خوردم، یادم نمی‌آید که چه شد حس کردم اگر روزی پدربزرگی داشتم، حیاطش شبیه به همین‌جا بود...  


دیشب که آمدم ببینمش نیم ساعت جلوی در پا به پا کردم، نه دل دیدن نفس‌های بی‌جانش را داشتم، نه می‌توانستم نبینمش. دل که به دریا زدم و از در وارد شدم، نه شلوغی همیشگی بود، نه سنگک، نه سبزی و نه چای؛ یک رنگ زرد مایل به خاکستری رها شده بود توی حیاط. پیرمرد، آن بالا توی اتاق پذیرایی روی تخت بیمارستانی دراز کشیده بود. 


دیدار تلخی بود، حرفی برای گفتن نبود، فقط چیزی در گلویم بزرگ و بزرگ‌تر می‌شد. 



امروز که آمده‌ام هم حیاط شلوغ است، هم چای دم‌کرده‌اند و هم همه آمده‌‌اند، فقط یک چیز عوض شده، پیرمرد پیش ما نیست.



کاش دیشب بیشتر پیشش می‌ماندم.


محمدباقر حقانی فضل

۲۲ مرداد ۱۳۹۷

/ 0 نظر / 16 بازدید