این مخاطب‌های لعنتی

 برای کانال تلگرامم نوشتم:

فرق اینجا با وبلاگ این است که می‌دانی چند نفر می‌بینندت و چند نفر می‌خوانندت. از آن وحشتناک تر اینکه می‌دانی آنان چه کسانی هستند. شاید هم مثل دیوانه‌ها هر روز می‌روی و می‌بینی عضو شده است یا نه. شاید هم هر بار با این امید که روزی از دل این دست به دست‌ها و فورواردها مطلبت به دستش می‌رسد پایین مطلبت را امضا می‌زنی. شاید هم می‌ترسی که ببیند و خوشش بیاید؛ ولی امضای پایین را کسی پاک کرده باشد. شاید می‌ترسی که نکند اینکه اینجا می‌نویسم قدری شخصی‌تر از آن است که بشود دست به دستش کرد. شاید هم...

 

مخاطب که پیدایش می‌شود،‌ گند می‌زند به نوشته‌ات؛ اما اگر همین آدم‌ها هم نباشند، من چگونه نظر بر چپ و راست کنم که ندانند تو منظور منی؟ اصلا اگر من باشم و تو که دیگر زبانم بند می‌آید و یک کلمه هم نمی‌توانم بنویسم. این خراب شده را هم باید ببندم

 

مخاطب‌ها آدم را نابود می‌کنند، فقط لازم است یکجایی برایت یک هورای بی‌جا بکشند؛ خودت را خفه می‌کنی در آن کجراهه. اما نبودشان هم دیوانه‌ات می‌کند و تا خودکشی هم پیش می‌روی، با این امید که گزارشگر محلی بر سر جنازه‌ات شعری تر بخواند و تو آن سوی پرده نمایش کمی محزون شوی.

 

محمدباقر حقانی فضل

۱۴مرداد۱۳۹۶

/ 0 نظر / 61 بازدید