۹۶، سالی با سرعت برق و باد




آنقدر سرشار از حرکت و اتفاق بود که حتی فرصت نکردم بنشینم و یک دل سیر تماشایش کنم.


سال را با فلسفه دین خوانی و تمرکز بر ویکی آغاز کردم.

از شانس بدم باز هم انتخابات خورد وسط سالی که من قرار بود درسی‌ترین سال عمرم را طی کنم. از اول اردیبهشت به تمام آشنایان پیام دادم که امسال سراغ من نیایید و بگذارید، آرام آن گوشه برای خودم کارهایم را بکنم. سر قولم تا شروع تبلیغات هم ماندم و پیشنهاد ستاد قم برای همکاری را نیز رد کردم. 

۱۳ اردیبهشت، صبح اول وقت که ازخواب بیدار شدم بروم ویکی. دیدم محمد پیام داده: «بیداری؟». ساعت پیام را که دیدم بیشتر تعجب کردم، ۶ صبح! پیش خودم گفتم حتماً اتفاقی افتاده است؛ چون محمد تهران بود و داشت برای مستند تبلیغاتی روحانی کار می‌کرد.

پیام دادم که: بیدارم. زنگ زد! گفتم حتماً طوری شده. گوشی را که برداشتم گفت: حال زندگی چریکی داری؟

در سه دقیقه کل یپام منتقل شد. تاظهر دل‌ یکدله کردم و شب در تهران مستقر شدم. زندگی چیرکی زمان و مکان را برای انسان از اهمیت می‌اندازد. با اینکه تهران بودم دیگر کلاس هم نرفتم آن مدت را. 

امتحانات هرچند بعد از انتخابات برگزار می‌شد، اما من دل و دماغش را نداشتم؛ پس دوتاش را اصلا شرکت نکردم. ماند برای زمستان. 


تابستان را با خبر حنا و سرخوشی پس از انتخابات با دوستان گذراندم. آنقدر زود گذشت که حتی یادم نمی‌آید واقعاً گرم بود یا نه. 

پاییز را بیشتر با درس مشغول بودم و فکر موضوع برای پایان‌نامه. همه چیز خوب پیش می‌رفت که زمستان لعنتی شروع شد. هوایش سرد نبود، اما سرمایش زندگی‌‌ام را فرا گرفت و با بی‌رحمی تمام در هر ماهش عزیزی را از من گرفت. 

زمستان را با تلخی و سردرگمی گذراندم. آنقدر سردرگم که حالا هم که این یادداشت را می‌نویسم برخی کارهای بهمن‌ماه روی میز است.  

روز آخر را با سرخوشی گذراندم و هیچ غصه نخوردم که دارد تمام می‌شود این ۹۶. 

برای ۹۷ تصمیم دارم بیشتر بخندم، بیشتر اعتماد کنم، کمتر نق بزنم و کمتر تعارف کنم؛ پایان‌نامه رو هم بنویسم.



پ ن: بهار برای من در شعر «خوش به حال غنچه‌های نیمه باز» مشیری معنا می‌شود؛ شما رو دعوت می‌کنم که یک بار دیگه این شعر رو بخونید.

 

محمدباقر حقانی فضل 

۲۹ اسفند ۱۳۹۶

/ 0 نظر / 50 بازدید