اوج روضه

این روزها تمام روضه‌ها شرح بدبختی و آوارگی است و از نو بودن نعل‌ها می‌گویند و از شدت تازیانه ها. اینها هیچ وقت مرا به وجد نیاورده‌اند و جز اندک چندشی در من چیزی را بر نینگیخته‌اند. اینکه مداح بگوید گردن اصغر تنها به پوست بند بود، جز صحنه‌ای چندش‌ناک چه چیزی را می‌نماید؟ حال آدم بد می‌شود از این مجالس.

اما آن شب روضه‌خوان رویه دیگری داشت، شب عباس بود. به جای تکه تکه کردن عباس و از چند زاویه کشتن او رشادت‌هایش را گفت، رجز محشرش را خواند که جانانه بوده، یک قهرمان به تمام معنا را تصویر کرد که تا پای جانش می‌ایستد، می‌جنگند و در نهایت فرو می‌افتد.

مرثیه‌های آذری زبان‌ها را بیشتر دوست دارم. در شعرها و در اوج رشادت‌ها و قهرمانی‌های یک دفعه تو را می‌برند به مرثیه.

 

تمام مرثیه عاشورا این است که آی مردم!‌ اینجا عده‌ای کشته‌شده‌اند که دم مرگ نیز سر افراز بودند؛ آی مردم، قهرمانی دارد اینجا می‌دهد جان.

پ ن: خیلی پراکنده شد، درست مثل ذهن این روزهایم.

محمدباقر حقانی فضل

۱۰/مهر/۹۶

/ 0 نظر / 37 بازدید