در بین غرفه‌های آبیِ آسمانی

آبی آسمانی را از همان سال‌های نوجوانی دوست داشتم،‌با اروگوئه و لاتزیو؛ اما تا به حال نشده بود که با دیدنش هیجان‌زده شوم، دست و پایم شل شود، هراس بگیرم و شرم و وجد و شور همه با هم،‌ یکجا بیاید سراغم.


لابه‌لای راهروهای شلوغ قدم میزنم و گاهی اگر یکی‌شان نامش آشنا باشد، هل می‌خورم سمتش که ببینم چه می‌فروشد. خیلی وقت صرف نمی‌کنم جلوی غرفه‌ها. فرمول خرید امسال آسان است: یا به آن احتیاج دارم یا آنقدر ارزان است که نمی‌شود از خیرش گذشت. جلدها را که نگاه می‌کنم می‌فهمم سال چاپش کی‌ است و حدود قیمتش چند است.

از تعداد و نوع آدم‌های جلوی غرفه‌ می‌توانم حدس بزنم که چه می‌فروشد. دختران و نوجوانان که زیاد باشند، رمان می‌فروشد و جوان‌های خوش‌تیپ هم که باشند، رنگ و بوی فلسفه هم شنیده می‌شود؛ ولی خلوت که باشد یا مربوط به یک نهاد دولتی است یا کتاب‌های مذهبی می‌فروشد. این دسته‌بندی البته ربطی به قاعده هر غرفه یک «ملت عشق» و یک «من پیش از تو» ندارد. خوشحال می‌شوم که می‌بینم حافظ فروشی‌ها و موفقیت فروشی‌ها خلوت‌اند. خیالم راحت می‌شود که مردم حالا در فال‌های حافظ‌ چندسال پیششان زندگی‌ می‌کنند و در همان چندسال‌ پیش به موفقیت رسیده‌اند.

خیلی‌ها هم آن وسط راه می‌روند و سر می‌گردانند این ور و آن ور. معلوم نیست دنبال چه هستند؛ گویی دنبال اینند که چیزی جذبشان کند؛ مثلاً یک فروشنده بهشان اشاره کند و بگوید: «دنبال چیز خاصی هستید؟». نمایشگاه اصلاً مال فروشنده‌هاست. کلی قیافه می‌گیرند و فخرفروشانه نوکتاب‌خوان‌ها را راهنمایی و آن نویسنده و این مترجم را نقد می‌کنند. من خیلی بهشان محل نمی‌دهم؛ فقط گاهی میخ‌ گفت‌وگوها و دلبری‌هاشان می‌شوم. اینکه هر دو طرف راضی‌اند، من را هم راضی می‌کند.

راهم را می‌گیرم که از کنار یکی از همین دلبری‌ها عبور کنم. سرم را که بالا می‌گیرم سقف نمایشگاه باز می‌شود و آبی‌آش پخش می‌شود در همه جا. مبهوت آبی آسمانی‌ام که صدایی نخراشیده می‌گوید: «آقا حواست کجاست؟ پام رو له کردی». یک مرد میان‌سال است با قدی نسبتاً کوتاه. می‌چرخم سمتش و معذرت خواهی می‌کنم. سرم را که بر‌می‌گردانم، سقف نمایشگاه سفید شده است و گچ‌بری دارد. کلی آدم می‌بینم و غرفه. و خبری از او نیست. قلبم تند می‌زند و در بی‌تصمیمی که بروم دنبالش یا نه،‌ خشکم می‌زند. سعی می‌کنم به خودم مسلط شوم؛ نمی‌شود. مسیری که رفته بود را دنبال می‌کنم؛ فروشندگان با خریداران قند پارسی رد و بدل می‌کنند، رمان فروشی‌ها شلوغ‌اند، ملت عشق دست به دست می‌شود و سقف نمایشگاه پر است از گچ‌بری‌های کج و معوج.


محمدباقر حقانی فضل

۲۲ اردیبهشت ۹۷


/ 0 نظر / 46 بازدید