سؤال‌هایی برای پاسخ ندادن

می‌آیم و می‌گویم: «کبریت داری؟». بعد می‌نشینم و سیگاری می‌کشم و می‌روم.

البته شاید هم بعد از اینکه کام اول را گرفتم، نگاهت کنم و دود را که بیرون دادم، بپرسم: «خوبی؟». هیچ فکر نمی‌کنم که چه پاسخی به این سؤال بدهی. هرچه می‌کنم نمی‌توانم تصورش کنم. ولی‌ احتمالاً یک «الحمدلله» بگویی و بعدش بگویی «خدا را شکر». 

هزار جمله‌ کلیشه‌ای وجود دارد برای پاسخِ حقیقی ندادن به این سؤال. حق هم با همین هزار کلیشه است،؛ چراکه اصلاً پرسنده نمی‌داند وقتی می‌پرسد «خوبی؟» به راستی از چه می‌پرسد که پاسخ منفی یا مثبت فرقی داشته باشد. «خوبی؟» گویی سکویی است که می‌توانی پای را بر آن بنهی و این سکوت را بشکنی. 

آری، فقط با این قصد است که می‌پرسم. پس جوابش فرقی ندارد؛ اما دل‌انگیزترین حالت تهران این است که یکی از همین جمله‌های کلیشه‌ای را بگویی بعد رو به من کنی و بگویی: «تو چطوری؟ تو هم خوبی؟».

می‌بینی؟ من که همیشه از این کلیشه‌ها گریزان بودم هم نمی‌توان اینجا از آنها اجتناب کنم. گویی بی‌ربط بودن این جمله‌ها به حقیقت، مأمنی است برای شروع. آنقدر دور از حقیقت‌اند که همه به خودشان اجازه می‌دهند در آن شرکت کنند و آسیبی نبینند. 

بعدش دیگر وارد بازی همین جمله‌ها می‌شویم و از وضع کاروبار یکدیگر می‌پرسیم و باز هم پاسخ‌های کلیشه‌ای «ای بدک نیست، شکر خدا» یا «اوضاع مملکت را که می‌بینی» می‌دهیم. 

تمام طول گفت‌وگو، که بعید می‌دانم بیش از ۱۰ دقیقه طول بکشد، با همین جملات کلیشه‌ای، نگاه‌های پریشان به در و دیوار، چک کردن مداوم موبایل، یک تماس صوری جهت تخلیه فشار بار روانی و آرزوی ورود نفر سوم برای شکستن فضا طی می‌شود. 

اما آخرش برای خداحافظی ته گلویم خنده‌ است، هرچند پرتش نمی‌کنم توی هوا و همانجا گیرش می‌اندازم که حتی به لب‌ها هم نرسد. دست دراز می‌کنم و تو هم چنین می‌کنی. دستی که برای خداحافظی به هم می‌دهیم، هم محکم‌تر از زمان ورودم است و هم مساحتی که کف دست‌هایمان یک‌دیگر را لمس می‌کنند، بیشتر است؛ اما خیلی دست‌دادن را طول نمی‌دهیم و کمتر از دو ثانیه دست‌هامان را از هم رها می‌کنیم. من که بر می‌گردم بروم، دستم را مشت می‌کنم که دستی که در دستم بوده است را کامل حس کنم، شاید هم وقتی رفتم توی ماشین، مثل دیوانه‌ها مشتم را باز کنم و بویش کنم. 


محمدباقر حقانی‌فضل

 ۳ خرداد ۹۷

/ 0 نظر / 41 بازدید