مرگ

به بهانه درس‌هایم این روزها سخت در حال و هوای مرگ هستم. آخر چیست این مهم‌ترین؟ چه می‌شود او را؟ چه می‌شود ما را؟‌

بدبینانه‌ترین و بی‌رحمانه‌ترین نوعش همان است که اپیکور بدان معتقد است؛ می‌میری و تمام! یک نابودی کامل. حق با اپیکور است که چنین مرگی درد ندارد و ترس؛ چراکه هنگام آمدن او (مرگ)، تو نیستی و وقتی تو هستی، او نیست. اما اپیکور نمی‌گوید با این جذبه و شور زندگی، با این همه عشق به اطرافیان چه کنم، با این میل بی‌نهایت به ماندن. اپیکور به فکر معناداری زندگی من نیست و به فکر اینکه ممکن است اگر من این نوعش را بپذیرم، از زمان پذیرش بمیرم.

نوع دیگرش اینی است که ادیان ابراهیمی تبلیغش را می‌کنند. چشمانت را می‌بندی و می‌میری (شاید این بخشش دردناک هم باشد). حالا وارد جهان دیگری شده‌ای، بی‌نهایت و ابدی. تصورش هم وحشت‌ناک است و مرگ‌آور! تنها وجهی که ممکن است آنجا جذاب باشد و به مرارت و پوچی محض نرسد، این است که یک راست برویم جهنم و تا پایان (که البته ندارد) با این امید که روزی بهشت بر ما ارزانی خواهد شد،‌ شکنجه شویم؛ ورنی ورود به بهشت برابر است با پوچی مطلق.

 

من اما بین این دوگانه مایلم افسانه‌ای بسازم که در آن بعد از مرگم، در بدن دیگری حلول پیدا کنم و همین‌طور تا ابد. هرچند پذیرش این افسانه شاید اولش سخت باشد و این سؤال لعنتی همیشه همراهت باشد که از کجا معلوم آن نفر بعدی منم؛ اما اگر کمی با آن همدلی کنی، می‌بینی که دیگر مشکلات قبل را نداری؛ هم درد ندارد، هم خیالت از زندگی راحت است و هم هر بار که می‌آیی باز هم همین اندیشه‌ها را با خودت می‌کنی تا متقاعد شوی!

وجود مسئله معنا آفرین است و آگاهی برابر است با پوچی.

 

محمدباقر حقانی فضل ۴/آبان/۱۳۹۶

/ 0 نظر / 11 بازدید