Short story about love

من سرم را می‌انداختم عقب و تمام فشار درون شش‌هایم را خالی می‌کردم سمت آسمان و قاه قاه می‌خندیدم. اما او سرش را می‌انداخت پایین و خودش هم کمی خم می‌شد و سعی می‌کرد جلویش را بگیرد؛ اما خنده که سرازیر می‌شد، لب‌هایش توان جمع شدن نداشت و خنده از لابه لای تلاش‌هایش برای متانت بیرون می‌ریخت. اینجا بود که سرم را صاف می‌کردم و می‌خواستم برایش جان بدهم.

/ 0 نظر / 16 بازدید