مترو نوشت

من ایستاده‌ام این گوشه کنار درب روبه‌رویی. دو نفر سمت چپ تعارفات عاشقانه می‌کنند. دختر خوش صحبت است و پسر سراپا شوق. قند در دلم آب می‌شود برای هوای‌شان. روبرویی‌ها جوان‌ترند. دختر چادری است و مدام سرش را بالا می‌گیرد که یارش را ببیند. پسر هم دستانش را حلقه کرده دورش و میله‌ها را گرفته. چه حصار و زندان خواستنی‌ای شده است. مدام می‌خندند و دلبری می‌کند. 

در مترو وقتی می‌خندی دو حالت بیشتر ندارد، یا عاشقی یا شهرستانی! مابقی همه سگ بسته‌اند. البنه من هم آن وسط‌ها هستم و بیشتر وقت‌ها نیشم باز است. 

حالا مترو شلوغ‌تر شده. هندزفری‌تنان هجوم آورده‌اند و با اخم آهنگ‌هاشان را گوش می‌دهند. پیرمردها هم آمده‌اند؛ کل مسیر را به روبرو ـ که نیست ـ زل زده‌اند. خیلی خسته‌اند، کاش جایی داشتم که می‌دادم بنشینند. 

من کامل می‌نشینم کف زمین؛ از بس خسته شده‌ام. امروز همه را سرپا بودم و راه رفتم. نوشتن آرامم می‌کند. حالا فقط کفش‌ها را می‌بینم. بیشترشان بندی است و غیرتمیز. تک و توک صندل هم دیده می‌شود. کفش‌ها خسته‌اند و پراکنده و نامنظم. سمت چپ اما دو جفت کفشِ مرتب، دقیقا روبروی هم هستند و به هم می‌خندند. چند لحظه‌ای میخ‌شان می‌شوم. 

حالا دیگر کم کم به ترمینال جنوب می‌رسیم. بیشتر کفش‌ها راه می‌افتند و من هم بلند می‌شوم که بروم. موقع حرکت با هرکه چشم در چشم می‌شوم چشمانم را ریز می‌کنم. بیشترشان هنگ می‌کنند یا که خجالت می‌کشند. 


مترو را دوست دارم، چون پر است از آدم. می‌توانی نگاهشان کنی و برای خودت دنبال قصه‌هاشان بگردی.



پ ن: همراهی این چند روز با مجید علیپور در نوشتن این یادداشت بی تأثیر نبود.



پ ن ۲: من از #خندیدن مردم کیفور می‌شوم؛ به خصوص از ریزشدن چشم‌ها. کارگرها که می‌خندند بیشتر کیف می‌کنم. مردهای آفتاب خورده که می‌خندند آن چروک‌های کج و معوج می‌پیچند درهم و آن چشمای ریز شده از لای آن هزارتو برقشان دیدنی‌تر است


محمدباقر حقانی فضل

۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۷

/ 0 نظر / 52 بازدید