1- آدم است دیگر یک دفعه می‌دود در تونلی از شعرهایی که با آنها زندگی کرده است و در این فکر است که کاش می‌شد تمام‌شان را یکجا باز آوری کرد، کاش می‌شد باز گردد آن شب زمستانی 86 که Maahdii Moslemkhaani آشنایش کرد با محمد علی بهمنی و تو را گم می‌کنم هر روز و پیدا می‌کنم هرشب... که هنوز هم از برش است؛ از همان شب تا کنون. کاش می‌شد باز می‌گشت گریه‌هایی که به یاد «ارغوانِ جدا مانده»سایه کرد. کاش هنوز قیصر زنده بود تا از انتشار کتاب جدیدش ذوق می‌کرد. کاش هنوز آن‌قدر عاشق بود که دیوان‌ سعدی را زیر و رو کند برای یافتن بیتی عاشقانه. کاش می‌شد آن شبی را که تا صبح مهمان سیگار و شاملو بود و تنهایی را دوباره می‌زیست. کاش می‌شد دوباره امپراطور گریه می‌کرد تا او هم با فاضل نظری از سیاهی‌های جهانش بنالد. کاش همین امشب تازه پیاده آمده بود و هیچ گاه نمی‌رفت و آن پیاده می‌ماند، تا ابد!
لعنت بر زمان

2- خوان ثالث
امشب در برنامه رادیو 7، پا به پای رشید کاکاوند، گره‌ای از خاطراتم و علایقم را باز کردم. 
همه ساله 4 شهریور احساس غریبی مرا فرا می‌گیرد. گویی شاعری که برای من، تنها من، شعر سروده است، از این دنیا رفته است. 
آنقدر با اخوان خاطره دارم که می‌‌توانم به جرئت از مردنش ناراحت باشم.
هیچ شعری نگفته است که چاپ شده باشد و نخوانده باشمش. 

و اما «خوان هشتم» حدیث دیگری است... در راستای علاقه من به این شعر همین بس که اولین مطلب وبلاگم را مهمان همین شعر بودم و شاید بیش از 1000 بار آن را خوانده‌ام... و اینکه سالهاست که «شغاد» نام مستعاری است که در همه جا با آن هستم.
«گرگ‌هاری شده‌ام» «بیمارم مادر جان» «سیلی سرخ زمستان است» « زاده او را یک نبهری شوم، یک ناخوب مادندر» ...