از آن درد‌های اگزیستانس که دلت گوش می‌خواهد، ولی نمی‌خواهی حرفی هم بزنی. از آنهایی که «قربانی» گوش دادنت می‌گیرد و درد بی‌درمانت.

در دست این خمار غمت هیچ چاره نیست...

از همان‌هایی که همه در جوانی بیشتر درکش می‌کنند. از همان‌هایی که مدام چشمانت به ورودی است که برسد این بنیامین لعنتی تا حداقل بهمنی را مهمانش باشی. از همان‌هایی که لعنت می‌فرستی به کسانی که تلفن همراهت را به یادت می‌آورند. از همان‌هایی که می‌توانی به هیچ فکر کنی؛ همان هیچی که سرشار از همه چیز است. از همان‌هایی که بدت هم نمی‌آید قدی مرده باشی؛ قدری قالبت را تنها بگذاری و این هیچ را به خودت متصل کنی تا دیگر این صندلی لعنتی که رویش نشسته‌ای ـ این همان تنها درک تو از جهان ـ را هم درک نکنی. از همان حس‌هایی که همه‌تان می‌دانید. از همان‌هایی که هرچه سعی کردم بنویسمش بیشتر فرار کرد. بنیامین آمد و بهمن!

 پ ن 1: بخش «درجست‌وجوی شرق» از کتاب زیر آسمان‌های جهان را از دست ندهید.

 پ ن 2: قدری ذوق‌هایم بازگشته‌اند. همین که شعر می‌خوانم و اخوان را در کتابخانه‌ام می‌جویم خود بیانگر همین نکته است. راستی این روزها به موسیقی که مدت‌ها بود از آن غافل بودم، دریافته‌ام.