روزی یکی از کارگرهای کارخانه دوستمان را از تهران به سمت قم همراهی می‌کردیم. در میان راه صحبت از دولت و سیاست‌هایش شد. ما که مزه دهانش را می‌دانستیم، با گرانی طعنه‌ای زدیم و از جن و رمال گفتیم، شاید کارگر باشد و از رای خویش برگردد. نه! نظرش همان بود که بود. سوال کردیم که آخر چرا؟ مگر چه می‌کند این اقای رییس جمهور؟ گفت: همین که ضد سرمایه‌داران مملکت است ما را بس. دوستمان از پشت فرمان سری چرخاند و گفت: این طور که سرمایه‌دار فراری می‌شود و شمای کارگر می‌مانید و بیکاری و زن بچه. دوست کارگرمان در کمال خونسردی جواب دادکارگر نان خودش را پیدا می‌کند!».

پ ن1: من حرفی ندارم.

پ ن 2: شما حرفی ندارید؟