انگار سال‌هاست که ننوشته‌ام. نمی‌دانم از چه و از که بنویسم. پاییز آمده‌ است و دیگر جان می‌دهد برای هم‌آغوشی با سیگار، برای قدم‌زدن زیر آسمانی که دلش گرفته است. آنقدر‌ها هم که این نوشته نشان می‌دهد دل‌تنگ نیستم؛ بیشتر هوای عاشقی دارم؛ هوای روزهایی که بی‌محابا قدم می‌زدم این جهان را. کاش بارانی ببارد. از وقتی آمده‌ام مغازه دوست دارم باران اینجا را ببینم. خیلی هوس کرده‌ام بروم جنگل نوردی زیر باران با یارانی موافق.

کاش این صندلی کمی‌ گودتر بود تا خوب مرا بغل می‌گرفت.

مدت‌هاست که ننوشته‌ام و دستم زود خسته می‌شود از این نوشتن؛ داوود آمد.

پ‌ن: این نوشته را در مغازه نوشتم با خودکار، همین چند روز قبل.