یک روز دانشجوی جوانی از رشته کشاورزی به دهقان ساخورده‌ای برخورد که با یک کلوخ‌شکن کهنه مشغول کار بود. دانشجوی جوان ویزیتوری بود که برای فروش کتاب تازه‌ای که حاوی مطالب سودمندی درباره راه‌های حاصخیز کردن خاک بود، از این مزرعه به آن مزرعه می‌رفت. جوان پس از نطق کوتاه و بسیار مؤثری که معلوم بود در اجرای آن تمرین زیادی کرده‌ است از مرد سالخورده پرسید آیا میل دارد نسخه‌ای از کتاب را بخرد. مرد دهقان در پاسخ گفت: «پسر جان من حالاش هم نصف آن چیزی را که بلدم، زراعت نمی‌کنم».

پ‌ن: ماه‌ها شد که کتابی نخواندم. کتاب وضعیت آخر را محمد آورده بود برای صالح؛ از بس نیامد دنبالش من شروع کردم به خواندنش.

پ‌ن2: داماد شدن آنقدر‌ها هم حس خاصی ندارد؛ مثل تمام چیز‌های این دنیا که هوس‌شان بیش از خودشان می‌چسبد.