1. هرچه  بیشتر در اخلاقیات انسان‌ها تفکر می‌کنم بیشتر به این موضوع معتقد می‌شوم که در جهان تنها یک قانون حکم فرماست: حبّ ذات. حتی «آنچه برای خودت می‌پسندی برای دیگران...» از همین اصل پیروی می‌کند. کانت هم هر کاری می‌کند تا نظامی اخلاقی فارغ از حبّ ذات بسازد، بیشتر صورت‌بندی‌هایش منشأشان حبّ ذات است.

2. وقتی همه چیزش عشق به ذات است، چگونه می‌تواند بیافریند فارغ از ذاتش؟ و چگونه تصور کنم خودم را و جهان را فارق از ذاتش و عشقش؟

پ ن: جاتان خالی این روزها بهار را با دل و جان نوش می‌کنم، با هر شکوفه چرخی می‌زنم و فریادی برمی‌آورم، باران را تا انتها سر می‌کشم و ... جاتان خالی حسابی حال می‌کنم...

...

نرم‌نرمک می‌‌رسد اینک بهار
خوش به‌حالِ روزگار

خوش به‌حالِ چشمه‌ها و دشت‌ها
خوش به‌حالِ دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به‌حالِ غنچه‌های نیمه‌باز
خوش به‌حالِ دختر میخک که می‌خندد به ناز

...

ای دریغ از تو اگر چون گُل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای‌ دریغ از ما اگر کامی‌نگیریم از بهار

بی شک این ترانه مشیری با صدای شجریان لذت دیگری دارد. از دست ندهید