وقتی مطلبی به ذهنت نمی‌رسد و حرفی نداری برای گفتن در این همه وبلاگی که راه انداخته ای. کم کم زانوهای غمت جمع می شوند در بغلت. و در آلاچیق دانشگاه تصمیم می گیری برای رفع این معزل بزرگ خودکارت را روی کاغذ بگذاری و رهایش کنی به هر کجا که خواست برود. بعد هم می شود همین مطلب بی سروته که می گذاریش روی وبلاگ هایت. برای خودت هم کیفور هستی که مطلبی گذاشته ای . دریغا از این مطلب.

پ ن: نزدیک امتحانات است.

پ ن2: بی صبرانه منتظر 14 خرداد هستم.

پ ن3: 100 روز گذشت!