گاهی آنقدر بی‌غم هستی که دلت سخت تنگ است برای غم، برای غمی که بعید است بیاید مزه‌اش زیر زبانت. حاضری به همه‌ چیز تن دهی. از آن حس‌های گیج که سر‌گردان دنبال هیچ می‌گردد. هایده گوش می‌دهی و هوس می‌کنی غم را، عشق را و سیگار را… « تنها با گلها // گویم غم‌ها را // چه کسی داند…» ولی تو هیچ غمی نداری و هوس می‌کنی جای جواد بودن را و اظطراب را؛ حتی هادی بودن را. « بشنو امشب // غم پنهانم// که سخن‌ها گوید// ساز من…». و چه دیوانگی و دیوانه‌شدن را دوست‌تر داری حتی از فلسفه که امشب احمقانه جلوه‌ می‌کند و باز هم  صداست که رشته‌های بی هدف افکارت را پاره می‌کند « چون ابری سرگردان // می‌گرید چشم من در تنهایی// ای روز‌ شادی‌ها کی باز آیی؟…» و دلت و دلت و دلت این دیوانه‌ی سراپا شده دلت، دلت، دلت …